يادداشتي از يك دوست
ناراحت كننده اما واقعي... "اين جا" را نگاه كنيد.
ابتدا نوشت :
متن زير را برادر يا خواهر محترمي در قالب نظر خصوصي برايم گذاشتند كه شايد دوست نداشته باشند نام فاميلشان ذكر شود، پس من هم اين متن را كه حس كردم يادداشت و يا درد و دل غريبانه و دلسوزانه اي بود اين جا مياورم بدون ذكر نام، يادداشتي كه شايد براي دوستان ديگري هم گذاشته شده باشد كه حكايت از دغدغه هاي يك دوست دارد:
"المعلم"
همیشه
با خود می اندیشم:در کجای این "دشت نا آرام" بیارامد؟"تنپوش دل بستگی" هایش
به کدام شاخه ی درخت بیاویزد؟با که راز های مگوی سینه اش را بازگو کند؟"مصحف
ذهن "خسته اش را را با که بگوید؟نیک می دانم یک نفر باید از بین ما به پا
خیزد آستین هایش را بالا بزند و کمربند" همتش" را محکم تر ببندد یک
"ردا " برتن کند یک"جرعه نور"بردارد "توسن"ی برگزیند
و سوار عزیز مرا"جوان" را همراهی کند به هر کجا می رود با او برود فضای
ذهن بیمارش را تیمار کند وخدا را به سادگی دلش با او هجی کند...
برادر یک نفر باید از بین ما به پا خیزد!دست همین جوان را بگیرد یک روز او را به دامنه های وسیع دشت ببرد درد "دل دردمند"ش را بشنود و از لبخند های همیشگی اش معجونی بسازد برای "زخم های عمیق"سوار من.با او در دشت بدود اگر "سوار" در هر کجای این مسیردلش لرزید پایش لغزید همراهی اش کند و شاه راه روشن را"دین"را از بین این هزار راهه های محتوم به ظلمات محض به او بشناساند ودر خلوت نیمه شب ها برای او دعا کند.

"محو پرواز": اثر پرويز فلاحتكار
برادر یک نفر باید از بین ما به پا خیزد!در گوش جوان"زمزمه های عاشقانه ی حق پرستی"را نجوا کند.یک روز در مسیر او را به بلند ترین قله ی کوه ببرد و حقیقت همه ی آنچه را که کوچک بودند و در "تیله ی نگاه "او بزرگ می نمودند به او نشان دهد.
برادر یک نفر باید از بین ما به پا
خیزد!"هوای پرواز" به سر جوان بیندازد حتی بال خود را به او "ودیعه"
بدهد به او پرواز را بیاموزد و" با هم" از آنچه که هستند به سوی آنچه که
باید بشوند به سوی" مبدا"هجرت کنند.به او دل کندن از این دلستگی های
کوچک را بیاموزد و راهنمای او برای تمیز "دردهای لذت بخش" از "لذت
های درد بخش"باشد.
همه
ی دلواپسی ام از "فرداهای سوار"است و" سوار های فردا" که مباد
اسیر این "نامردی" ها این "نا مردمی" ها این" نامرادی"ها شوند...که
مباد مرکبشان"ایمانشان"آنان را به زمین بزنند اما مگر یک
"معلم" چه دارد جز قلبی که میتپد و مغزی که می اندیشد و من این هر دو را
در راه احیای آرمان های اصیل و جاودان الهی و انسانی به کار گرفته ام هر چند نهیب
هر روزه ام به خود کلام عارفی است که "تو خود را باش!!!"اما این مغز و
این قلب برای "سوار"بد جور بی تابی میکند...
برادر
یک نفر باید این بار را از روی زمین بردارد یک نفر باید از بین ما به پا خیزد...
پي نوشت:
خانوم معلم مهربان! روزت مبارك(با تاخير!)