قلبم می سوزد...

بعداً نوشت :

واقعاً بعضی نظرات ساده از افراد به ظاهر عامی خیلی از بزرگان جهان عرب و به خصوص علمای گاهاً در خواب رفته ی آن ها را باید تکان دهد. داشتم در الشروق خبر فتوای مفتی معروف مصر و زعیم فقید دانشگاه الازهر را می دیدم (که این فتوی را غیر مستقیم علیه کودتاگران در مصر داده است) :

".. ويجوز قتل من يخرج على الحاكم الشرعي"

ناگاه اولین نظر درج شده در پای این خبر که توسط یک کاربر عرب درج شده است توجهم را جلب کرد که نوشته بود :
" يجوز قتل من يخرج على الحاكم الشرعي؟؟؟؟؟؟
لماذا كلامك لا ينطبق على سوريا "

، می توانید این خبر و نظراتش را از اینجا ببینید.


1.چندی پیش در خوابگاه دانشگاه زمانی که آهنگ "خرمشهر" علی اصحابی از دستگاه تلفن همراهم در حال پخش بود ، هم خوابگاهی خرمشهری با صفا و مسن سالم که دوران جوانی اش مصادف شده بود با روزهای حمله ی عراق به خرمشهر و ابادان آرام سرش را انداخت و شروع کرد هق هق گریستن. آرام و مظلومانه گریه می کرد ،حالش خوب نبود و من هم کاری نداشتم جز شرمندگی! کاش این موسیقی را نمی گذاشتم... برایم قبل تر ها از مادر و پدر معلم و مهربانش گفته بود که در خانه ی بزرگشان نزدیک شط! سفره می انداختند برای فقرای خرمشهر. بچه ها بازی می کردند و بعد می رفتند آب تنی . شوخی ،خنده ،شادی ! عضو جدایی ناپذیر آبادانی ها و خرمشهری ها بود.

خودش معلم تاریخ بوده و پدرش هم مدیر مدرسه ای در آن جا. یک معلم خوشتیپ و جوان که وقتی هنوز هم از روزهای دوران کودکی و نوجوانی و بعد هم جوانی اش در "خرمشهر" برایم می گوید حس می کنم پر می کشد به آن روزها و دلش عجیب هوایی می شود. پدرم یک خانه ی تازه ساز به عنوان هدیه ی ازدواج نزدیک شط به من داده بود که قرار بود برویم...این را به من گفت. اما "جنگ" شروع شده بود ، یک جنگ نابرابر! همان وقت بود که خانه ی تازه ساختشان با خاک یکسان شد ، خودشان اواره شدند و به چشم خودشان پر پر شدن بچه های معصوم محل را دیدند...بچه های خوب محله ی مسجد جامع! : کویتی پور ،جهان آرا ... میگفت کویتی پور دکه ی کاست فروشی داشت! و وقتی از جهان آرا حرف می زد حس می کردم می خواهد بغض کند. وقتی "علی اصحابی" با آن صدای قشنگش می خواند : " شهر خرمشهر سرزمین بی غم تو بود" حس می کنم دارد حالش بدتر می شود به خصوص و زمانی که علی اصحابی از "پدر و مادر" خرمشهری و گریه های مادر برای فرزندش می خواند.حس می کنم "قلبی" در خرمشهر جامانده که این گونه آرام ناله می کند...

2. دوست دارم فریاد بزنم ،دوست دارم گریه کنم و از بی وفایی دنیا و شان پایینش گله کنم که هنوز هم فریفته ی این چنین دنیای ناپایداری هستم! امروز تصاویری از سوریه ی بعد از جنگ دیدم که می توانم به جرات بگویم شاید من و شما حاضر نباشیم دشمنان خود را در چنین وضعی ببینم.

پسر بچه ی نازنین، آرام و بی صدا مثل کودکی که به آغوش مادر غلطیده با یک گلوله در سرش دراز کشیده بود. خانواده ای آن طرف تر در کنار هم در مجاورت کانال آب کنار پیاده رو در کنار هم جان سپرده بودند و نمی دانم که چه سلاحی می تواند ناگهان یک خانواده را یک جا و آن هم در کنار هم طوری از پای دربیاورد که چشم های خیره شان به دوربین هیچ گاه بسته نشوند. خدایا و خداوندا! به کجا شکایت کنیم ؟! برای که درد و دل کنیم؟ اگر دیروز بعثی ها به دنبال آبادانی "خرمشهر" بودند چرا نتیجه ی کارشان ناله ی های بچه های دیروز خرمشهر بعد از چند دهه یود؟ و اگر "آزادی خواهان" و "لا اله الا الله" گویان امروز به دنبال سرنگونی بعثی های سوریه و ساختن شهری بهتر و دنیایی جدید برای سوری ها بودند چرا آخرش این گونه شد؟ چرا "مجاهدین" این گونه ، گونی های تن برادران و خواهران من را به جای سنگر گذاشتند؟!

خداوندا! اگر این شب ها قرار باشد شکایت یتیمان سوریه را به نزد علی بن ابی طالب ببرم که نمی شود! ابوتراب که این روزها خودش محتاج کاسه های شیر یتیمان است! ای به فدای ناله هایت علی! مگر تو نبودی که در خانه ی یتیم آن هم ناشناس نان می پختی و بر سر خودت می زدی که چرا وضع یتیم و مادرشان این چنین است. پس چرا این ها را نفرین نمی کنی که دیگر جرات نکنند با خنده مردم را ذبح کنند و به روی مزار بانوی اطهر دمشق آتش "جهالت" و "قساوت" بریزند؟

این روزها کجا و به چه کسی شکایت برم که از یک سمت گرفتار نفس دنیا زده ی خودم هستم که می رود که مرا هم با خود "فانی" کند و از سوی دیگر تکه قلبی هنوز در سینه دارم که نمی تواند به یاد برادران و خواهران مظلومم بتپد که چه اگر سنی باشند و در میامنار سوزانده شوند و چه شیعه و در پاکستان و چه از هر دو این ها و در سوریه چه تفاوت می کند؟ مگر علی(ع) نمی گفت به مالک : که این ها یا برادران دینی تو و یا در آفرینش مانند تو هستند!

بچشید و بچشیم مزه ی اعتماد به "مسیری" را که دستپخت مشترک قصی ترین و کثیف ترین لیبرال ها در ایالات متحده و انگلستان ... و قصی ترین و کثیف ترین رادیکال ها در عربستان و بحرین و قطر و اردن و ... است. که نه آن ها به حداقل اصول خود وفا کردند و نه این ها از آموزه های مسلمانی بویی بردند...

اما سوال من فقط این است : "بای ذنب قتلت"؟!




پی نوشت :

آهنگ خرمشهر با صدای علی اصحابی را از اینجا دریافت کنید.

شراره های امید...

گاهی بعضی صحنه ها آن قدر برایت زیبا و پرمعنایند که ...

دعای ندبه خواندت که تمام می شود ،مردی که به خودش گلاب خوش بویی زده و با اشتیاق ندبه می خواند سواره دوچرخه ی قدیمی اش می شود – از همان دوچرخه های برزیلی شماره ی 28 – و در امتداد کوچه روان می شود ، گنجشک های شهر رشت در دمادم طلوع خورشید دارند آواز غریبانه ای می خوانند و دلت نیز سراسر مملو از دردی لطیف است؛ اما حس می کنی مردی که از مقابل چشمانت دور می شود قلبش سرشار از امید است...

اللهم عجل...




عکس : حجت الله عطایی

عمو شعبون داره میره...

دیروز در ایستگاه چهار راه ولیعصر(عج) – تهران - سوار  اتوبوس بی آر تی خط آزادی شدم. در هجوم و فشار شدید جمعیت ساعات پایانی کار در بعد از ظهر ، یک مرد مسن با لکنت زبان و عصا و یک کت توسی ساده و پیراهن سفید و ریش کوتاه با سیل جمعیت وارد اتوبوس شد و خطاب به سایرین با لکنت می گفت : "برید کنار عمو شعبون داره میاد"! و این در حالی بود که هیچ کس توجه خاصی به او نمی کرد و شاید هم طبیعی به نظر می رسید که کسی در مقابل حرف های کسی که معلول ذهنی – حرکتی به نظر می رسد چیز خاصی نگوید. من به رفتارش دقت می کردم و گمان می کردم نام خودش "عمو شعبون" باشد و برایم جالب بود که در تکان های بی آرتی که من جلو و عقب می رفتم او با یک دست محکم در جایش ایستاده است و ارام می خندد! در بین حرف هایش ناگهان برگشت سمت من و با لبخند گفت : "عمو شعبون داره میره"! و من که فکر کردم خودش را می گوید با لبخند به او گفتم : "ان شاالله 120 و بیست سال زنده باشه"! و این حرف من کافی بود که او با شدت شروع کند به خندیدن و من حدس زدم که این وسط سوتی داده ام! با همان حالت لکنت و خنده داشت چیزی را زمزمه می کرد و من در حرف هایش دقیق شدم:

" عمو شعبون داره میره ،عمو رمضون داره میاد " !

و حالا که فهمیده بودم تمام مدت منظورش از عمو شعبون چه چیزی است، من هم شروع کردم به خندیدن و ناگهان بعد از این که خنده ام تمام شد با همان لکنت و لهجه ی تهرانی اش گفت : "خندیدی و پول هم ندادی! " . حس کردم که نه دیوانه است و نه معلول مادرزاد. روی کت توسی ساده اش نشان کوچک کسانی را چسبانده بود که در المپیک شرکت می کنند! حرف ها و شوخی هایش آشنا بود با این که جوانک ته اتوبوس با خنده به دوستش می گفت : "نمی فهمم چه میگه"!

.....

نفر اول مسابقات معلولین در المپیک بود ، 17 قرص در روز می خورد و موجی هم بود! و در عین حال مهربان و شوخ طبع. فک هایش به شدت مشکل داشتند و مشکل حرکتی داشت و من حس کردم که مشکلات اعصاب و روان هم دارد. این ها را در خلال همان حرف های آرام و تکه تکه اش فهمیدم ، شاید افراد داخل اتوبوس تعجب می کردند که چرا من با یک "دیوانه" این قدر گرم گرفته ام! اما من کسی جز یک "قهرمان" نمی دیدم...

وقتی اتوبوس در ایستگاه "آزادی" ایستاد ، آرام دستش را دراز کرد و گفت "خداحافظ ،اما یادت باشه خندیدی و پولش رو ندادی"!

من هم در آن هیاهو آرام پیشانی رنجور و عرق کرده اش را بوسیدم و دور شدم اما من حس کردم با وجود آمدن بوی خوش عمو رمضون ،این وسط "عمو شعبون" مهربان واقعاً بوی رفتن می داد...

 

نام عکس : آزادی - عکاس : ناتریاز

پی نوشت :

الف . تا دیروز خیلی حالم خوب نبود اما امروز که "رمضان" آمده خیلی حالم بهتر است...رمضان را با تمام شیرینی ها و تلخی هایش دوست دارم ،با تمام نوستالژی های شیرینش و با تمام خاطراتی که شاید کمی تلخ باشد. با همه ی این ها فکر می کنم "زیباترین" ماه خدا، ماه هستی، رمضان باشد... واقعاً حس می کنم در این ماه یک پله به خدا نزدیک ترم.

ب. فکر نمی کنم این روزها هیچ مردمی بی کس تر ،غریب تر ، رنجور تر و مظلوم تر از مردم سوریه باشند. خیلی برایشان دعا کنیم که در ماه رمضان گاهی سحرها و افطارهایشان بوی خون می دهد.

اللهم عجل لولیک الفرج...