تازه شدن
نمی دانم آیا دگمه ی رفرش(refresh) همان کاری را می کند که این روزها به دنبالش هستم یا نه؟! میل به تازه شدن و جانی دوباره گرفتن و آغاز شدن مجدد؛ همان تولد دوباره ی روح یک انسان قبل از این که به اجبار مرگ متولد شود...
این روزها به کرات یاد این جمله می افتم که :
در جوانی مستی ، در پیری سستی ، پس کی خدا پرستی؟!
این روزها در برزخم و البته نا امید نیستم اما نمی توانم هم همیشه خودم را فریب دهم و به چند عنوان تا حدی توخالی راضی کنم... من مانده ام و زندگی ای که آن چیزی که می خواستم نشد! البته که نا امید نیستم اما بیم دارم که این تکرار و تازه نشدن خفه ام کند! مثل بسیاری از آدم نماهایی که دور و برم مرده اند و این ها همان هایی اند که در جوانی هم پای بهار تازه نشدند.
این روزها به کرات یاد این جمله می افتم که :
در جوانی مستی ، در پیری سستی ، پس کی خدا پرستی؟!
این روزها واقعا گرفتارم چون خودم هم می دانم که ضایعه ی از دست رفتن عمر! را با الفاظی چون کارشناسی ارشد و دانشجو و ایکس و ایگرگ! توجیه می کنم و چه روزهای بدی... ایام می آیند و زود می روند، فرصت ها چون نسیم می وزند و از تو اجازه نمی پرسند و تو روز به روز کم سرمایه تر،روز به روز مایوس تر از خود و به راستی چه باید کرد؟! چه طور باید از این دژ سهمگین خویشتن به بیرون پرید و آزاد شد؟ تا کی بندگی؟ تا کی خدایت هوایت باشد؟!
این روزها که بهار شده مشتاق تازه تر شدنم ، خسته از دور فرسایشی کارهای تکراری، نه تفکری و نه حالی و نه فتح و گشایشی در خود! دلخوش کرده ام به احسنت های چند مومن خوش بین! خدا خیرشان دهد که اگر اینان نبودند چه کسی می خواست برای ما هندوانه بیاورد که بگذاریم تنگ بغلمان؟!این روزها در برزخم و البته نا امید نیستم اما نمی توانم هم همیشه خودم را فریب دهم و به چند عنوان تا حدی توخالی راضی کنم... من مانده ام و زندگی ای که آن چیزی که می خواستم نشد! البته که نا امید نیستم اما بیم دارم که این تکرار و تازه نشدن خفه ام کند! مثل بسیاری از آدم نماهایی که دور و برم مرده اند و این ها همان هایی اند که در جوانی هم پای بهار تازه نشدند.
این روزها دنبال یک هوای تازه ام، یک حرکت تازه،حرف تازه و مردی که دیگر آن کهنه ی تکراری دیروز نیست: یک موجود تازه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۵:۵۰ ب.ظ توسط .::محمد حسین نیکزاد::.
|