این روزها به این موضوع فکر می کنم که چه درس هایی در طبیعت و سنت وجود دارد که می تواند برایمان آموختنی باشد؟ در پس مشکلات عمیق فردی و اجتماعی ای که ما را احاطه کرده اند چه دستاوردهای مشترک و سرمایه هایی وجود دارد که می تواند سودمند باشد؟

لحظه ای به دور و اطرافمان بنگریم... تنش ها، استرس ها، بی ثباتی ها و ... در یک بیان ساده: عدم تعادل ها.

عدم تعادل در مناسک مذهبی، عدم تعادل در روابط اجتماعی، عدم تعادل در محبت و روابط فردی و ... استرس ...نمی دانم ما را چه شده است که این قدر درگیر استرس شده ایم. بسیاری از دوستان دور و برم و خودم استرس ها و فشارهای فکری و روحی را تجربه کرده و می کنیم ، با اغلب افرادی که می شناسم و در ارتباطم این گونه اند، به بیان خودمانی نرمال و متعادل نیستند. مقصود این نیست که به بیان روانشناسی اش بیمار باشند اما حداقل سالم سالم هم نیستند!

آرامش چیزی است که در میان ما وجود ندارد اما هر جا که طبیعت و سنت هست معمولاً به طرز عجیب و سحرانگیزی آرامش نیز وجود دارد. ته تمام روایت ها و داستان های روانشناسی و شبه روانشناسی در تمام نقاط دنیا رسیدن به آرامش و تعادل است و این چیزی است که در گل،گیاه، دریا، حیوانات ،رسوم عاطفی خانوادگی، همبستگی های فامیلی، توسلات و مناجات های مذهبی و تجربه های ایمانی یافت می شود. در یک ساختمان معماری قدیمی با چمن های یک دست، یا مقبره ی عارفی مذهبی، یا منظره ی سحرانگیز تلاقی رود و جنگل تشنه، آغوش باز پدری برای دختربچه ی خردسال و نوازش مهربانانه ی مادر بزرگ ... این ها چیزهایی است که در پرتو زندگی امروز روز به روز از آن به بهانه های مختلف فاصله گرفته ایم.

 

لذت یادآوری خاطرات خوب گذشته و تجربه ی بی واسطه ی حس رهایی مذهبی ،معنوی و طبیعی و ... بگذارید یک مثال روشن بزنم : در مسیر تهران به رشت و در اتوبوس ، قبل از رسیدن به تهران درگیر یک سری از همین افکار پیچیده ی استرس زا بودم! اتوبوس هم یک فیلم مزخرف! را با موسیقی عجق وجق و ریتم بی سر و ته حواله ی اجباری مسیرمان کرده بود و من دوباره تحت فشار بودم : جوانی که از شلوغی تهران و مسأله های پیچیده ی زندگی واتس آپی و فیس بوکی جدید فراری است و کتاب های درسی اش نیز به اندازع ی کافی غرب منظر و آشفته هستند و حالا... هدفون تبلتم را روی گوشم گذاشتم و نوای "مطرب مهتاب رو" ی استاد ناظری عزیز را پخش کردم و آرام آرام به منظره ی زیبای حاشیه ی اتوبان تهران-رشت در حدود رستم آباد خیره شدم و در یک چشم بر هم زدنی دستانم را بر سینه گذاشتم و به آقا سید عزیز[امام زاده هاشم] سلام دادم... و حالا چقدر حالم بهتر بود!

سنت و طبیعت را دوست دارم هر چند که از آن ها کمی دور شده ایم. سنت و طبیعت را راهنمای انسان برای پیمایش مسیری به سوی خداوند می دانم و نمی دانم چرا آرامش لذیذش را از خود گرفته ایم : تجربه ی حضور در مزار شهدا، گوش دادن به موسیقی سنتی عارفانه، مراوده با اعضای خوب خانواده ، قدم زدن با دوستان خوب ، دیدن تصاویر معماری های کلاسیک جهان و بافت های سنتی شهرهای قدیمی گیتی، گوش فرا دادن به لحن مصری سوره ی مریم(سلام الله علیها) ... به من آرامش می دهند و من از این بابت خدا را شاکرم که با وجود تمام پیچیدگی ها و درگیری های ذهنی و عینی هنوز هم لحظاتی برای امیدواری هست و این ها حداقل هنوز برای من جواب می دهند!