در جست و جوي زمان از دست رفته

يادم هست كوچك تر كه بودم تصوير روشن و زيبا و كودكانه اي از جهان داشتم ، در داستان ها و افسانه ها و تاريخ غوطه ور بودم و لذت بخش ترين تفريح زندگيم تفكر به آرمان شهر خيالي ام بود...

اين روزها خيلي چيزها برايم تاريك و كسل كننده به نظر مي رسند ، خيلي چيزها آن روشنايي و برجستگي و زيبايي ما سبق را ندارند ، دنياي خيالي ام هم گويا ديگر بزرگ نشده و از آن بدتر خيلي وقت است كه گمش كرده ام . طبيعت ديگر آن وسوسه انگيزي سابق را ندارد و خاطرم هر روز بيشتر در ميان پياده روهاي شلوغ و كتاب هاي قطور دانشگاهي گم مي شود ، زندگي ساز تكرار به دست گرفته و هر روز آهنگ كم فروغ تري مي زند.

راستش خسته ام و دلتنگ ، خسته از تكرار روزهاي خاكستري مايل به سياه ، خسته از ظلم و بدي و سياهي و سوال و دلتنگ آن روزهاي پر معنا ، " پر معنا " را شايد كسي مثل من درك نكند، زيرا اين كلمه دغدغه ي اين روزهاي من است ، ترس اين كه ديگر نگاهم آن گونه كه قبلاً معنا مي كرد ، سبدش پر از معاني لذيذ و ساده و دوست داشتني نباشد ، ترس از تهي شدن معنوي ،ترس از فرار ، گريز از "عشق " به " فلسفه "...



 

عكس : امير حسين عليداقي

پي نوشت :

1.دنيا دارد تمام زشتي اش را نشان مي دهد ، ديدن عكس بدن برهنه ي يك دختر بچه فلسطيني كه در اثر عوارض بمب هاي فسفري اسرائيلي پوست بدنش شكل عوض كرده آن قدر سخت هست كه معناي كثيفي دنيا و از آن بدتر آدم هاي كثيفي كه به اين وضع انداختندش را به روشني نشانت دهد...يا علي! كجايي؟! كجايي كه دل مهربانت در بيايد از سينه و بيايي كه با دلي سوخته و دردمند به اين دنيا "اف" بگويي...؟

2. معنايي كه از "عشق" و به خصوص "فلسفه" در ذهن من است لزوماً آني نيست كه در دهان اهلش متداول است.

3.براي همديگر بيشتر دعا كنيم. از بزرگ تر ها التماس دها بگيريم ،مثل من كه پيرمرد مسجد محلمان را تنها گير آوردم و بوسيدمش و گولش زدم! و او هم بزرگوارانه كلي دعاي خوب خوب برايم كرد! (بگو ما شا الله!) كه برخي از آن ها را به دلايل حيثيتي نگوييم بهتر است!

بفرماييد فروردين شود...

سال نو مبارك...

خداوند  قيصر را رحمت كند كه شعرهايش مثل طلاست، اصلاً اين سه نفر ،سه دوست : قيصر و سلمان و سيد مثل طلا بودند _ خداوند رحمتشان كند _ اين شعر مرحوم "قيصر امين پور" شايد مناسب اين روزهاي دل انگيز و اما براي من غربت زده ي بهار باشد :

 

بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما

نه بر لب ، بلکه در دل گل کند لبخندهاي ما

 

 بفرماييد هرچيزي همان باشد که مي‌خواهد

همان ، يعني نه مانند من و مانندهاي ما

 

 بفرماييد تا اين بي‌چراتر کار عالم ؛ عشق

رها باشد از اين چون و چرا و چندهاي ما

 

سرِ مويي اگر با عاشقان داري سرِ ياري  

بيفشان زلف و مشکن حلقه‌ي پيوندهاي ما

 

به بالايت قسم، سرو و صنوبر با تو مي‌بالند

بيا تا راست باشد عاقبت سوگندهاي ما

 

 شب و روز از تو مي‌گوييم و مي‌گويند، کاري کن

که «مي‌بينم» بگيرد جاي «مي‌گويند»هاي ما

 

 نمي‌دانم کجايي يا که‌اي، آنقدر مي‌دانم

که مي‌آيي که بگشايي گره از بندهاي ما

 

 بفرماييد فردا زودتر فردا شود ، امروز

همين حالا بيايد وعده‌ي آينده هاي ما

عكاس : سيامك رضاپور