چند خطی برای تو : دوربینم تنها از تو عکس می گیرد

الان که دارم این چند خط را می نویسم،حس عجیبی دارم،دنیا برایم خیلی کوچک و حقیر به نظر می آید.غمگین به نظر می رسم زیرا سال ها در عین ناباوری فریب دنیائی را خورده ام که حقیر تر از فطرت خدائی ام بوده است.احساس حقارت می کنم از همه ی کاستی هایم.از این که چرا یکبار با چشم محبت به تمام اجزای زندگی نگریستم.من سال های زندگی را در جست و جوی نهان خویش بودم در حالی که تو همیشه با من و کنارم بوده ای.دوست دارم تا پرواز کنم ،دوست دارم از این نفس خاکی خود جدا شوم و معنای شوق و محبت تو را با تمام هستی ای که به امانت به من داده ای درک نمایم.

ای خدای من! قلبم به شدت درد می کند،تو را کم دارم یعنی هیچ ندارم،بدنم روز به روز فرسوده تر می شود،دنیا می چرخد و من پیرتر و خشن تر می شوم،فصل ها از پی هم می گذرند و تکرار می شوند،آدم های اطرافم مدام عوض می شوند اما لحظه ای عبرت نمی گیرم،لحظه ای عبرت نمی گیرم تا بدانم تمام این هیاهو چونان مکثی است تا لحظه ای "حیرت" را تجربه کنیم،قطعاً خودت بهتر از هر موجودی می دانستی که ما نخواهیم توانست در این اندک فرصت هستی را تجربه کنیم،اما قطعاً نیروی این را داریم تا محبت را تجربه کنیم،ما به معنای واقعی کلمه نمی توانیم کمال مطلق را تجربه کنیم در این دنیا اما "شوق" به کمال مطلق ودیعه ی تو به ماست.

خدای من! وجودم از دو سو شعله می کشد،از یک سو حرارت سخت گناهان و عصیانم وجودم را تباه می کند.عصیان به خودم،عصیان به تمام روزهای طلائی ای که می توانست در آرزو و نزد تو بگذارد ،عصیان به تمام موجوداتی که می توانستند حتی لحظه ای محبت تو را از طریق من تجربه کنند...از سوی دیگر این شوق وصف ناپذیر توست که تمام قلبم را می سوزاند و مرا چونان مجنونی که گویا همه چیز برایش بی ارزش شده است از غیر تو دلزده می کند.معنای این حرف آن نیست که من نشانه های محبت تورا در موجودات ندیده ام،بلکه اوج آن را در پدر و مادرم دیده و در لحظه های عاشقانه ی میان انسان ها نظاره نموده ام،اما این همه هیچ از خود ندارند و تو تمام خویشتنی.توئی که به پائیز،کودک،پرندگان،مادر و هر موجود دیگری زیبائی داده ای،پس با من سخن بگو،با من سخن بگو که جز تو هیچ چیز نمی خواهم،مرا در آغوش بگیر!،اشکی که در چشمانم حلقه بسته گریه ی کودکی است که دلتنگ و لج گرفته ی مادر خویشتن است.

دوستت دارم!،بیشتر از تمام لحظه های خستگی ها و عصیان ها و بی حوصلگی ها و آشفتگی ها،

دوستت دارم!،آن چنان که نگاه معصومانه ی یک کودک به مادر خویش و  غروب آفتاب و هر آن چه که مظهر کوچکی از محبت توست را دوست دارم.

دوستت دارم و تو می دانی که غیر از این نیست،تمام وجودم را از آن خودت کن تا از میان تمام روزمرگی ها و احتیاجات و سختی های این روزگار بگذرم و قلب تاریخ بشریت را بشکافم و از زمان و مکان عبور کنم و به تو برسم و چه حس عجیبی است حس شوق و ترس و انتظار...


27/10/1389

پی نوشت:

1فعلاً وهابی های ترسو! روادید نمی دهند و سفر ما هم تعلیق شده...تا خیر چه باشد،التماس دعا برای انقلاب در تمامی این کشورهای عقب مانده ی دینی!

2.دنیا! یعنی می شود از حرص ها و وسوسه هایت با اراده ی خودم خلاص شوم؟!

3.دوربینت از که عکس می گیرد؟

این متن تیتر خاصی ندارد!

بعداً نوشت:

1.یک هفته ای عازم اردوی راهیان نور هستم،برای دوستان دعا می کنم برایم دعا کنید...

2.نزد ریاست جمهور حرف هائی زدیم(در دیدار با نخبگان و فرهیختگان استان،البته من نخبه نبودم! ولی با ضایع کردن حق نخبگان! به نمایندگی از دانشجویان صحبت کردم) که متنش را ادامه ی مطلب گذاشته ام.(البته با چند خط تلخیص)

3.منظور من از "آرمان گرائی" آن نیست که به "ایده آلیسم"(کلمه ای غربی) شهرت دارد ،بلکه با باری مثبت به معنای مطالبه ی آرمان های دینی و ارزشیمان است. و محافظه کاری هم مقتل آن...

4.علی علی!



تقدیم به محمد پور غلامی عزیز برای "این تیتر ارزش خبری ندارد!" و تمام دغدغه های پاکش:

 فرق است بین محافظه کاری و آرمان گرائی.این جا نان مفت به مقدار زیاد در دسترس است و آن جا باید خون دل بخوری تا شکم خودت و احیاناً خانواده ات را سیر کنی.این جا همه دنبال تو می دوند و آن جا تو باید دنبالشان بدوی که بایستند و گوش دهند به تو که مبادا یک عمر دنبال منفعتشان دویده باشند.این جا حرص خوردن دیگران را می بینی و رد می شوی و یک دلسوزی ظاهری میکنی تا عذاب وجدانت کمی آرام شود و آن جا باید حرص بخوری و خون به دل کنی و آه از سینه بکشی که چرا این چنین شد و چرا آن چنان نشد و چرا این طور کرد و چرا آن طور نکرد. این جا ماشین ها شیشه دودی اند و هیچکس کاری به تو ندارد و آن جا ماشین کهنه ات باد سرد می دهد داخل و تو باید سرما بکشی و خانواده ات سرما بکشند و بچه ها سرما بخورند و بخار نفست را بدهی بیرون و بعد بچه با آن انگشت کوچک ریزش روی شیشه ی بخار گرفته ی ماشین بنویسد : "چرا بابا بخاری برای ماشین نمی خرد؟". این جا همه تعظیمت می کنند و آن جا کسی درست تحویلت نمی گیرد.این جا لبخند ها تا بناگوش برایت باز است و آن جا همه یک جور مشکوک نگاهت می کنند که مبادا حرفی بزنی یا کاری بکنی که منفعتشان به خطر بیافتد.این جا وعده می دهند و ضمانت می کنی  و آن جا برای وام سفته می گیرند و باید ضمانت دهی و ضامن بیاوری.این جا به تو می گویند "شما" و آن جا به تو همان "تو" ! .این جا جمعه ها می روی ویلایتان تا به خودت هوا بدهی و آن جا جمعه ها میروی مزار تا مادرش را که روی قبرش گریه می کند ببینی و گریه کنی و هوا بگیری! . این جا انتخاب میکنی و آن جا باید منتظر انتخاب شدن بمانی.این جا فکرت آرام است و آن جا قلبت آرام.



این جا  و  آن جا آن قدر ها هم از هم دور نیست.فرقش یک تصمیم است.این که این جائی باشی یا آن جائی.این که این جا بمانی و یا بروی آن جا.این جا بودن زیاد طول نمی کشد ولی آن جا بودن ابدی است.این جا با آن جا خیلی فاصله ندارد شاید چند خیابان این طرف تر ،شاید چند متر بزرگتر و یا چند لقمه غذا بیشتر و یا چند ساعت خوابیدن .این جا پست و مقام است و آن جا جبهه ی انقلاب.این جا این جاست و آن جا آن جاست. فرق است بین محافظه کاری و آرمان گرائی...

ادامه نوشته