من کشتی شکسته در طوفان...
حس سختی است وقتی همه به سمتت هجوم می آورند و می خواهند قطعه ای از وجودت را بکنند یا خط خطی کنند ؛ حس دشواری است که حتی ماندن نام "بسیجی" و "حزب اللهی" هم روی تو این قدر عوارض دارد! گاهی با خودم می گویم بیا و تو هم زیر این همه کنایه و سوال خرد شو! بیا و مثل "دیگران" باش! بی تفاوت یا منتقد! حداقل "ماندلا" باش! شاید پنج شش تا از دوستان بسیجی ات را از دست بدهی اما این همه...! دیگر در دانشگاه غریب نخواهی بود! دیگر نیاز نیست پای مقبره شهدای گمنام بنشینی و تنها فاتحه بخوانی! کافی است کمی به ظاهرت برسی و شیک و پیک تر شوی! چند باور لیبرال و ضمیمه اش هم یک بک گراند از موسیقی های "روشنفکری" ،حالا دیگر کلاسیک،مدرن و یا "پست مدرن"! بودنش فرقی ندارد! دیگر نیاز نیست پای مداحی های تکراری بنشینی و یا قرائت پنجاه سال پیش شیخ های مصری را گوش کنی!
فکرش را بکن! همه ی این ها می آیند که تو را با خودشان ببرند،هنوز کجایش را نمی دانم!
اما با تکه های پاره پاره ی قلبم چه کنم که هنوز بعد از این همه فراز و نشیب گوشه ی چشمی به "شهید گمنام" دارد، با شلمچه چه کنم؟! با حسین چه کنم؟ با عمه ی سادات چه کنم؟ با رقیه ی بنت الحسین(ع) ؟
گیرم که متون جدید درسی ام این ها را ندارد و اصطلاحاً میان عقلانیت و نسبیت در نوسان است ؛ گیرم که فضای اتاق خوابگاه رنگ و بوی دیگری دارد؛ گیرم که در دانشگاه مسخره ام می کنند و یک عده هم روی جهالت و تنبلی ما مانور می روند و می گویند شما بی سواد و عقب مانده اید! گیرم که حتی بعضی اساتید قبولمان ندارند و به شوخی می گویند : "توی روحت"...! ، گیرم که تمام دانستنی ها چیز دیگری می گویند، اما تو را به خدا بگو : با قلبم چه کنم؟ گیرم که غروب دو کوهه جذابیت های بصری و موسیقیایی کنسرت را ندارد، گیرم که صدای مداح پیر هیئت مثل صدای خواننده ی زن ترک بالا و پائین نمی شود و زحمت و درد مداحی را ندارد و حداقل ظاهرش "لذت" بخش تر و "رمانتیک" تر است ؛ گیرم که زبان شهداء مثل زبان برخی اساتید "نسبی گرا" و پیچیده و "با کلاس" نیست! اما مگر می شود دیده ها را فراموش کرد؟ مگر می شود با تمام این "استدلال" ها روی "دل" خط کشید؟ تو را به خدا بگوئید من را چه شده که شبیه خیلی از دوستان هم دانشگاهی ام نیستم؟ و دوست سابقم انگ تحجر به من می زند و سرم داد می کشد؟! خدایا چرا همه ی این امتحان های سخت را محکومیم که پس بدهیم؟ چرا نسل ما این قدر بلاکش شده؟! عزیز خدایا! شکرت! اما چرا باید تمام دردهای هم دانشگاهی نماز خوان اکنون کافر شده! را من درمان کنم؟ مگر نمی دانی که خودت من را حساس خلق کردی ؟ چرا نمی توانم مثل خیلی ها بی تفاوت باشم و از کنار همه ی این "داستان ها" با یک لبخند و یک یقه ی دیپلماتیک عبور کنم؟!
راستش را بگویم؟ حس می کنم که اصلاً قرار نیست تا پایان عمر روی آرامش را ببینم! اما فدایت شوم! شکرت! التماست می کنم : حسین را از ما نگیر! من را عشق این خاندان سرپا نگه داشته است هرچند که جذابیت های ظاهری پکیج های و آرمان شهرهای آن وری را ندارد؛ اما یک جورهایی پاگیرش شده ام،یک جای دلم می گوید که شاید از حسینه ی نیمه تعطیل دل می شود به آرمان شهر کودکی رسید،به روزهایی که هنوز هم تمام نشده و من هنوز برایت لج می کنم!
