آموزگار ما ،محمد


روايت اول:

در آن ايام، خاك فتنه خيز مكه،

 يعني مهد بدكاران

درون ظلمت جهل و تباهي

 دست و پا مي‎زد

توانگر، آتش حسرت بجان بينوا مي‎زد

ستمكش، بر در هر خانه دست التجا مي‎زد

شبانگاهان ـنوائي غم فزا

در ناي مرغ شب گره مي‎خورد

سحرگاهان خروس صبح اگر مي‎خواند

گروهي تيره جان بي سعادت را صلا مي‎زد

***

بهركس مي‎رسيدي،

 حربه الحاد در كف داشت

رهي گرپيش پائي بود،

 راه ننگ و پستي بود

وگر رنگي به‎روئي بود،

 رنگ بت پرستي بود

محبت، مردمي، انصاف، پاكي، پاك انديشي

ميان توده ها گم بود .

چپاول، زورگويي، ناجوانمردي، تبهكاري

يگانه كار مردم بود.

در اين هنگامه ها،

 مردي غمين با چشم تر هر شب

به « كوه نور » در « غار حرا » مي‎رفت

همه شب با غمي سنگين

 ببال مرغ انديشه

 ز « كوه نور » تا عرش خدا مي رفت

لبش خاموش بود اما

 سراپايش پر از فرياد

به پرواز خدائي تا دل بي انتها مي‎رفت

تني لرزان، دلي ترسان، ز بيم حق تعالي داشت

و در آن غاز تنهائي

رواني روشن از كرّ و بيان عرش اعلا داشت

***

بدان اين مرد برتر،

 آشناي راز سرمد بود

كه از دلبستگي ها وز تعلق ها مجرد بود

ستوده بود و پاكان جهان آفرينش را سرآمد بود

نفس را نكهت جاويد مي بخشم بنام او

مهين پيغمبر عالم

هما عرش پرواز خدا سير فلك پيما

ابر مرد جهان،

آموزگار ما « محمد » بود

***

بلي او،

 آن يگانه،

 آن فلك سير خدا پيوند

 بهمراه دلي نوراني و عزمي گران چون كوه

 ز « كوه نور » شبها ديده بر « ام القري » مي‎دوخت

و در اندوه جهل مردم « ام القري » مي‎سوخت

***

يكي شب « كوه نور » آبستن رمزي خدائي شد

شبي رخشان ز بام آسمان آبي

 « ملكه »ندانم عرشيان از خوشه پروين

به دربار محمد در « حرا » گل مي‎فرستادند

و يا با ريزش صدها ستاره آسماني‎ها

زمين را بوسه مي‎دادند

***

شبي حيرت فزا دست خداي آسمانها بر سر كعبه

گل مهتاب مي‎پاشيد

بچشم مردم « ام القري » در آن شب روشن

ز بام لاجوردي سرمه ها خواب مي‎پاشيد

در آن مهتاب شب، غار حرا خورشيد در خود داشت

محمد در دل « غار حرا » در خويش گريان بود

شبستان وجودش پر ز نور پاك يزدان بود

در آن هنگامه شهر مكه بود و خواب و مدهوشي

محمد بود و شور جذبه و بانگ نفس هايش

در آن شب حال مهمان « حرا » نقشي دگرگون داشت

شراري بود از دنياي غيبي در سراپايش

دل « كوه حرا » شد گرم

گمان كردي كه نبضش بي امان مي زد

تو گفتي مي‎دود نور خدا در جوي رگهايش

***

به كوته لحظه اي چشم محمد،

 گرم شد از خواب

ولي در خويش حيران بود .

بناگه برق زد در پشت چشمش،

 ديده را وا كرد

ز پشت ديدگان تا عرش،

 نوري را تماشا كرد

بخود لرزيد از وحشت

نگاهي پر ز انديشه بسوي آسمانها كرد

دهانش باز ماند از حيرت نوري شبانگاهي

صداي نبض خود را مي‎شنيد از دِهشتي سنگين

بديدار شگفتي ها ز جاي خويشتن بر جست

عرق چون شبنم سردي

بچهر روشنش بنشست

غريوش در دل « كوه حرا » پيچيد

فغانش از زمين بر رفت و در عرش خدا پيچيد

***

ببانگي پر تضرع گفت:

كريما! كردگارا! پاك يزدانا!

 خداوندا!حكيما! مهربانا!

بي نيازا! بي همانندا!

ببخشا بر محمد لطف جاويدان سرمد را

بگير از مهرباني دست لرزان محمد را

مرا در كشف راز غيب، ياري ده

بجان من توان پايداري ده

كريما! سخت حيرانم

چه مي بينم؟ نمي‎دانم

***

محمد بود و نوري از زمين تا بينهايت ها

محمد بود و در دل زين معماها حكايت ها

دوباره موج آهنگش طنين افكند زير گنبد گيتي

من امشب سخت حيرانم

چه مي بينم؟ نمي دانم .

عجب نوريست اين نور شگفت امشب

كجا خورشيد و ماه آسماني اين ضيا دارد ؟

نگه چون مي‎كنم دنباله تا عرش خدا دارد

كريما! سخت حيرانم

چه مي بينم؟ نمي دانم

***

محمد در سخن با خويش بود

آنگاه چون تندر

نوائي آسماني در دل غار حرا پيچيد

صدائي در زمين از سوي عرش كبريا پيچيد

در آندم، حق تعالي،

گوش بر بانگ خدا مي‎داد

محمد، مات و حيران،

 گوش بر بانگ خدا مي داد:

بخوان هان اي محمد!

گفت: من خواندن نمي دانم

ندا آمد: بخوان با من اي امي مكه !

بناگه چشمه نوري بجان پاك او تابيد

دوباره اين ندا آمد:بخوان اي بارگاه كبريا را بهترين بنده

بخوان بر نام قدس پر شكوه آفريننده

خداوندي كه انسان را ز خون بسته مي سازد

بخوان بر نام پاك خالق اكرم

بنام آنكه دانش را به نيروي قلم آموخت

بنام آن خداوندي كه از رحمت

 بجان مردم نادان چراغ معرفت افروخت .

***

محمد از شكوه وحي مي لرزيد

در آن ساعت محمد بود و شهر مكه و وحي خداوندي

پس از آن شب جهان داند

 كه در گفتار پيغمبر سخن از عشق حق بود

و حديث آرزومندي

***

محمد از دل « ام القري » اين نغمه را سر داد كه:

اي انسان! خدا يكتاست

بجز يكتا پرستي هيچ راه رستگاري نيست

بديگر راه‎ها گر پا گذاري غير خواري نيست

در اين آيين جاويدان

لب خود را فرو بند از سپيدي وز سياهي ها

تو را تا كي سخن از قصه رنگ است؟

در اين آئين سخن از رنگها ننگست

به كيش راستين ما

گرامي تر بود آنكس كه در وي گوهر تقواست

گر از شرق است، ور از غرب است

گر از روم است، ور از زنگست

چه گويم از شكوهت؟ اي محمد

 اي مهين فرزانه عالم !

مرا پاي سخن لنگست

ز تو فرزانه تر

در پهن‎دشت آفرينش كيست ؟

ستايش را توانم نيست

 ميدان سخن تنگست

ولي با جاودانه نام تو

 هر روز و هر شب در دل گيتي

بهين گلبانگ جاويدست

سخن از تو ببام هفت اورنگست

ابر مردا! زوالي نيست گلبانگ حقيقت را

بياد تو ز مهد خاك،

 تا نه گنبد افلاك

هميشه، هر زمان، هر شب

نوازشگر، نسيم بانگ توحيد است

طنين افكن نوائي گرم آهنگ است

مهدی سهیلی


روايت دوم:

سعدي

اگر عاشقی کنی و جوانی

                  عشق محمد بس است و آل محمد...



ترانه هاي دلتنگي

همه ي ما در زندگي معمولاً ترانه هايي داشته ايم كه در لحظات دلگير  و نفس گير آن ها را زمزمه كرده ايم ، گويا انسان ها  به صورت فطري به مناجات ، درد و دل و بازگو كردن گره هاي قلبي خويش گرايش دارند و به ترانه هاي دلتگي خويش دلبسته اند و هيچ چيز اين ميان استوار تر و زيباتر از لالايي هاي مادران سرزمين مادري نبوده است . ترانه هايي كه بعضي هاشان  چون مربعي مي مانند كه چهار ضلع سحر انگيز دارند : ضلع اصلي آن كه مناجات مادر در نزد فرزند خويش با خداست و بيان دلتنگي هاي مادرانه در نزد همراز معصوم خويش ، يعني همان فرزندي كه در آغوش گرفته است ، ضلع دوم كه گاهي در ميان مادران رايج بوده است بيان احوالات و مصيبت هاي يكي از بزرگان تاريخ است و گريه در مصيبت آن ها ،كه گويا مادران به خوبي دريافته بودند پرداختن به احولات آن ها بسيار شرافتمندانه تر از پرداخت صرف به حالات شخصي خويشتن است ،او مي دانست كه به زودي نوزاد خويش در جست و جوي الگوي آرماني زندگي اي كه در پيش خواهد داشت بر خواهد آمد.

امام حسين(ع) ، ميرزا كوچي جنگلي ، رئيس علي دلواري ، سياوش شاهنامه و ...از اين قبيل بوده اند. ضلع سوم اين همنفسي دو طرفه شكايت از روزگاران و بدي هايش بوده ، شكايت از تاريكي هاي زمان، از ظلم ها و بيداد ها و از پستي ها و بلندي هاي زمين زندگي و ضلع آخر هم ، محبت  و دعايي است كه مادر با شاهد گرفتن خدا بدرقه ي راه فرزندش مي كند و اين دقيقاً يكي از زيباترين داستان هاي عاشقانه اي است كه هر كداممان كم و بيش تجربه اش كرده ايم .

آن ها كه سن و سال بيشتري دارند ، ترانه هاي مادرانه را با زبان هاي محلي شايد به يادگار گرفته اند ، مادران مهربان و درد كشيده ي كرد و گيلك و تالش و خراساني و لر و فارس هر كدام با زبان زيباي خويش ترانه هاي دلتنگي سروده اند ، ترانه هايي كه شيريني آن ها و در عين حال غمي كه با خود به امانت گذاشته اند هيچ گاه از حافظه ي تاريخي مان نخواهد رفت .

و اما گيلان ... سرزمين غم ها ، آرزوها ، مهرباني ها و جنگل و تنهايي است  و تمام اين ها را مي شود به نظرم در شخصيت ميرزاي بزرگ گيلان ،ميرزا كوچك يا به قول گيلاني ها "كوچي خان" خلاصه نمود. زندگي ميرزا و فراز و نشيب هايش سينه به سينه در ميان مادران فلات ايران و به ويژه حوزه ي غربي و شمالي آن  چرخيده و به فرزندان به امانت رسيده ،نمي دانم تا چه مقدار غير گيلاني ها او را مي شناسند ، اما از دوست مازنداراني ام شنيده بودم كه مادربزرگ كهنسالش نوحه هايي به زبان محلي در سوگ ميرزا مي خوانده است و با آن ها مي گريسته و يا از فرد ديگري شنيده بودم كه بعضي حتي در كردستان عراق هم ميرزا را مي شناسند. ميرزا و دلتنگي هايش عجيب ، دلتنگي هاي من هست ،راستش با ياد ميرزا گريه كرده ام و اشك ريخته ام و درد هاي او و آرزوهايش را دردها و آرزوهاي خود مي دانم ، به خاطر همين است كه لالايي مادرانه ي "الا تي تي "   (خورشيد) را دوست دارم و آن را بهانه ي نوشتن اين چند خط قرار داده ام ، شايد كه فرصتي باشد كه با آن روزهاي خوب و پاك دلتنگي ها و حتي كودكي هايمان را مرور كنيم...


بازسازي شده ي اين لالايي و ترانه ي محلي را با صداي استاد ناصر مسعودي و آهنگ سازي جاودانه ي استاد مرتضي حنانه از اين جا (قسمت اول و اصلي اش) و اين جا (قسمت دوم اش) بشنويد.

قسمتي از متن اين شعر با ترجمه ي تحت اللفظي خودم :

الا تي تي بيا بيرون ، ( خورشيد بيرون بيا)

 بيا نوكون مي ديله خون  (بيا و دلم را غرق در خون نكن)

توو مي ليلي مو تي مجنون ، ( تو ليلاي من هستي و من مجنون تو ام)

 هوا ايمشو چي تاريكه ، (هوا امشب چقدر تاريك است)

مي ديل چون رشته باريكه ، (دلم چون رشته اي باريك است)

 بوشو آي شو بوشو آي شو! ، (برو اي شب، بر اي شب!)

تي جه ترسه مي ريكه ، ( از تو پسر كوچكم مي ترسد)

ميرزا كي كوچيكه ؟ والله ، (ميرزا كي كوچك است ، اي خدا! )

ميرزا كي خوشگله،والله  (ميرزا كه زيباست،اي خدا!)

حالا لالا، حالا لالا...

در ئه دونيا غمي دانم  (در اين دنيا غمي دارم)

ز غم چشمه نمي دانم (دقيقاً متوجه  نشدم!)

 

 

گو آي شو تا سحر با توو ، زاكي جان عالمي دانم ( بگو اي شب تا سحر با تو، فرزندم عالمي دارم)

 

پي نوشت :

1.ميلاد جواد الائمه (ع) خيلي خيلي مبارك!

2.بعضي نظر جواب ندادن ها و سر نزدن ها ،اميدوارم حمل بر بي وفايي حقير نشود.