گاهی خیلی دلم می گیرد و دوست دارم بغض کنم. دوست دارم یک گوشه از زمین خدا بنشینم و کمی آهسته با خدا درد و دل کنم و بگویم که چه امتحان سختی است زندگی! یعنی من مرد این میدان هستم؟

تقریباً از ابتدای تابستان بود که توفیقی شد و برای کمک پیش یکی از دوستانم در یکی از کانون های تابستانی رشت رفتم و آن جا وقت آن ها را تلف می کردم! و خیلی خیری هم شاید از جانب ما به آن ها نرسید اما قلبم شکسته تر از قبل شد و نفسم سنگین تر و چشمانم کم و بیش تر شده تر.  این که حالا نه تنها باید درد های دل سیاه خودم را،بلکه دردهای قلب های سپید کوچک بچه ها را هم حداقل کمی از نزدیک لمس می کردم. بچه هایی که چند نفرشان یا بابا ندارند و یا بابا در زندان است! بچه هایی که کار کردن در کنار آن ها انسان را خاکی تر می کند و تمام دبدبه و کبکبه ی سابقت را می شکند و باعث می شود که تو هم کنار آن ها از شوت زدن و توپ را این ور و آن ور کردن ذوق کنی و با لبخندشان لبخند و ناراحتی شان... البته من تقریباً نظاره گر بودم و بار این همه غم و سختی روی دوستان دیگر بود اما حداقل تماشای خوشی ها و دردهای کودکی و نوجوانی هم انسان را عوض می کند! این روزها تازه می فهمم که وقتی پدرت گرفتار باشد تو هم پرخاشگر می شوی و یا وقتی خانواده ات درگیر چند لقمه نان است تو هم ذهنت درگیر چند لقمه نان می شود. این روزها کنار تماشای همه ی این ها قلبم هم گرفته است و گاهی دوست دارم مثل دوران کودکی بی خیال خیلی چیزها شوم. سبک شوم و کمی بال و پر بگیرم و از این لجنزار گناهان روزمره دور شوم و پشت پا بزنم به تمام اسباب بازی های آدم بزرگ ها...

دلم گرفته! دلم از تمام حب و بغض ها و علایق و بی علایقگی های نفسانی ام گرفته ؛ از این که یک عمر درجا زده ام خسته ام ؛ نه آن چنان محتاج نصیحتم و نه آن چنان خودم اهل نصیحت کردن این و آن ، دوست دارم سرم را بگذارم روی شانه های کسی مثل مصطفی چمران تا هم دردهای خودم و هم دردهای بچه ها را بریزم در قلب بزرگ تر و مهربان تری تا کمی سبک شوم و آرام. حال این روزهایم حال غریبی است گاهی اوقات. گاهی اوقات که کمی در افق جاری می شوم...

این روزها بدجور محتاج دعای امام زمانم و ایشان هم در انتظار دعای صادقانه ی فرج...

عکس نوشت : این عکس را خودم در اردوی جهادی تابستان 1391 در روستای دورافتاده ی گوورد(مرز قزوین و گیلان) گرفتم که فکر می کنم عکس خوبی حداقل از نظر محتوایش(این سه کودک با مزه!) شد.

پی نوشت : از این که به دوستان عزیز کم سر می زنم و ان شاالله کم سر خواهم زد! پوزش می طلبم. گاهی این جا خیلی وقتم را می گرفت و حس بطالت می کردم! کم و بیش به فکر پائین کشیدن کرکره اش بودم اما ترجیح می دهم حداقل هر مدتی یکبار هر چند دو سه ماه یکبار کمی در این چاه دلتنگی درد و دل کنم و اگر وقتی بود درد های مقدس دل دوستان را بشنوم و ببینم. اگر سر نزدم و نمی زنم حلال کنید اما دعا برای اول فرج آقا امام زمان عج و بعد یکدیگر و به خصوص بیماران صعب العلاج و مردم گرفتار را هیچ وقت و هیچ وقت از یاد نبرید...