عمو شعبون داره میره...
دیروز در ایستگاه چهار راه ولیعصر(عج) – تهران - سوار اتوبوس بی آر تی خط آزادی شدم. در هجوم و فشار شدید جمعیت ساعات پایانی کار در بعد از ظهر ، یک مرد مسن با لکنت زبان و عصا و یک کت توسی ساده و پیراهن سفید و ریش کوتاه با سیل جمعیت وارد اتوبوس شد و خطاب به سایرین با لکنت می گفت : "برید کنار عمو شعبون داره میاد"! و این در حالی بود که هیچ کس توجه خاصی به او نمی کرد و شاید هم طبیعی به نظر می رسید که کسی در مقابل حرف های کسی که معلول ذهنی – حرکتی به نظر می رسد چیز خاصی نگوید. من به رفتارش دقت می کردم و گمان می کردم نام خودش "عمو شعبون" باشد و برایم جالب بود که در تکان های بی آرتی که من جلو و عقب می رفتم او با یک دست محکم در جایش ایستاده است و ارام می خندد! در بین حرف هایش ناگهان برگشت سمت من و با لبخند گفت : "عمو شعبون داره میره"! و من که فکر کردم خودش را می گوید با لبخند به او گفتم : "ان شاالله 120 و بیست سال زنده باشه"! و این حرف من کافی بود که او با شدت شروع کند به خندیدن و من حدس زدم که این وسط سوتی داده ام! با همان حالت لکنت و خنده داشت چیزی را زمزمه می کرد و من در حرف هایش دقیق شدم:
" عمو شعبون داره میره ،عمو رمضون داره میاد " !
و حالا که فهمیده بودم تمام مدت منظورش از عمو شعبون چه چیزی است، من هم شروع کردم به خندیدن و ناگهان بعد از این که خنده ام تمام شد با همان لکنت و لهجه ی تهرانی اش گفت : "خندیدی و پول هم ندادی! " . حس کردم که نه دیوانه است و نه معلول مادرزاد. روی کت توسی ساده اش نشان کوچک کسانی را چسبانده بود که در المپیک شرکت می کنند! حرف ها و شوخی هایش آشنا بود با این که جوانک ته اتوبوس با خنده به دوستش می گفت : "نمی فهمم چه میگه"!
.....
نفر اول مسابقات معلولین در المپیک بود ، 17 قرص در روز می خورد و موجی هم بود! و در عین حال مهربان و شوخ طبع. فک هایش به شدت مشکل داشتند و مشکل حرکتی داشت و من حس کردم که مشکلات اعصاب و روان هم دارد. این ها را در خلال همان حرف های آرام و تکه تکه اش فهمیدم ، شاید افراد داخل اتوبوس تعجب می کردند که چرا من با یک "دیوانه" این قدر گرم گرفته ام! اما من کسی جز یک "قهرمان" نمی دیدم...
وقتی اتوبوس در ایستگاه "آزادی" ایستاد ، آرام دستش را دراز کرد و گفت "خداحافظ ،اما یادت باشه خندیدی و پولش رو ندادی"!
من هم در آن هیاهو آرام پیشانی رنجور و عرق کرده اش را بوسیدم و دور شدم اما من حس کردم با وجود آمدن بوی خوش عمو رمضون ،این وسط "عمو شعبون" مهربان واقعاً بوی رفتن می داد...

پی نوشت :
الف . تا دیروز خیلی حالم خوب نبود اما امروز که "رمضان" آمده خیلی حالم بهتر است...رمضان را با تمام شیرینی ها و تلخی هایش دوست دارم ،با تمام نوستالژی های شیرینش و با تمام خاطراتی که شاید کمی تلخ باشد. با همه ی این ها فکر می کنم "زیباترین" ماه خدا، ماه هستی، رمضان باشد... واقعاً حس می کنم در این ماه یک پله به خدا نزدیک ترم.
ب. فکر نمی کنم این روزها هیچ مردمی بی کس تر ،غریب تر ، رنجور تر و مظلوم تر از مردم سوریه باشند. خیلی برایشان دعا کنیم که در ماه رمضان گاهی سحرها و افطارهایشان بوی خون می دهد.
اللهم عجل لولیک الفرج...