1.تا آن جا كه يادم مي آيد ، آدم آزاد انديشي بوده ام ، حداقل اين آزاد انديشي را براي ديگران بيشتر رعايت كردم تا خودم، يعني شايد كم تر به ديگران سخت گرفته ام و بيش تر از اين ها به خود. اما گاهي اوقات وقتي حصارها را بر مي داري تا همه بيايند و حرفشان را بزنند ، عده اي به جاي حرف زدن شروع مي كنند به كثيف كردن زمين مناظره و فكر، از جيبشان آشغال مي اندازند بيرون و از كيسه ي پر از زباله اي كه بر دوش دارند آن قدر مي ريزند كه گاهي خودت را لعنت مي كني كه چرا بايد آزاد انديشي ات فرصت جولان كثيف انديشان باشد، و اما شماتت كه ديگر جبران ندارد و آبرو و حرمت هم بلكه تاوان!
2.شوخي كردن شايد ذاتاً چيز بدي نباشد ، حال و هوايت را عوض مي كند و گاهي كه به طنز تبديل مي شود حتي تو را به فكر هم مي اندازد. اما گاهي داستان جور ديگري است. هميشه بوده اند و هستند كساني كه در كلاس درس دبيرستان با معلم بي جا شوخي مي كنند و يا در كلاس دانشگاه بدون اجازه و بي محتوا استاد را مسخره مي كنند و خلاصه سر به سر استاد مي گذارند و حرمتش را نگاه نمي دارند كه معمولاً يا با بي محلي استاد مواجه مي شوند و يا با سكوت ايشان و همراهي بعضي دانشجويان با فرد مسخره كننده كه معمولاً در جاهاي با كلاس تر و درجه بالاتر در اقليتند و در مقابل اعتراض بچه هاي با ادب كلاس و آخر كار، كار بعضي از شرورترها به كميته ي انضباطي دانشگاه هم ختم مي شود و حتي اخراج.
3. آن وقت ها كه چند تا از موسيقي هاي "هماي" را گوش داده بودم و ايضاً "محسن نامجو" ، يادم مي آيد كه يك ويژگي مشترك كم و زياد در بين اين ها وجود داشت و آن هم "جسارت" بود كه چون بدون پشتوانه ي قوي علمي بود با وجود ظاهر هنرمندانه ، بيشتر به يك كلاغ مي مانست كه خودش را آراسته است! تا يك پرنده ي زيبا. مثلاً نامجو مي گفت : "اي عرش كبريايي چيه پس تو سرت،كي با ما راه مي آيي جون مادرت..." و يا هماي مي خواند : "بر سر فردوس نشيند كسي ،تا كه به درگاه قيامت رسي،از تو بپرسند كه در راه عشق پيرو زرتشت بدي يا مسيح؟!" _ "(خطاب به مثلاً حضرت موسي –ع- ): خدا را مي شناسم از شما بهتر،شما را از خدا بهتر!...خدا هرگز نمي خواهد كه او آيينه اي وحدت نما باشد،خدا هر گز نمي خواهد كه او بازيچه ي دست شما باشد! بگو موسي،بگو موسي پريشان تر تويي يا من؟! "(نقل به مضمون) و از اين دست جملات طعنه آميز كه از قضا در كشورمان بسيار هم طرفدار دارند ، مثل همان جمله ي معروف : "گفتار نيك و پندار نيك و كردار نيك" كه معلوم نيست كدام نيك و چه طور؟
آهنگ هايي كه مرزها را مي شكنند تا به طرفدارانشان اين اعتماد! را بدهند كه باور بفرماييد اين حريم ها كه دورتان كشيده ايد فرضي است! و در دين خبري نيست،راه عشق است كه اصالت دارد! راه "مستي" و "رندي" !
و حريم ها به سادگي شكسته مي شوند با بي مايه ترين استدلالات در قامت زيباترين الفاظ و اين قدرت هنر است!
4. "هماي" با آن صداي زيبايش و آن گروه موسيقي سنتي قدرتمندش يك جمله اي را مستانه در يكي از تصنيف هايش تكرار مي كرد كه : " آخر من از گيسوي تو ، خود را بياويزم به دار! " ، گيسويي كه خيلي ها قبل تر از اين از آن خودشان را حلق آويز كرده اند و آن نه گيسوي يار عطار و حلاج است كه به قول يكي از دوستان همين شمسي خانوم خودمان و شارلوت خارجي است!

تمسخر آخرين تير فردي است كه نتوانسته موضوعي را با توان عقل خود بر زمين بزند و ايضاً اگر موضوع مورد تمسخر ، امري باشد با پشتوانه هزار يا چند هزار ساله و داراي قدرت عقلي ، نقلي و معنوي و محبوبيت مردمي در قشر طرفدارش ، حكم همان گيسويي را دارد كه آخر تمسخر كننده با آن "خود را بياويزد به دار"!
5. هميشه غبطه مي خورم به بزرگان علم و دانش كه هر چند انديشه اي را قبول نداشتند و نمي پذيرفتند اما هيچگاه اقدام به تمسخر آن نمي كردند ، هيچ گاه اهل سنت را، زرتشتيان را ،بوداييان و مسيحيان را مورد مسخرگي قرار نمي دادند و در آوردگاه علم و تواضع و شانه به شانه با آنان پيكار مي كردند و طرف مقابل را نه لزوماً دشمن جنگي بلكه بنده اي از بندگان مورد احترام خدا مي دانستند و اين صفت بزرگان روزگار است ، افرادي كه در تاريخ ماندند تا نشان بدهند كه كه فردي مثل "شاهين نجفي" شايسته ي اسمش نخواهد بود.
6.كاش كسي باشد كه اشك گوشه ي چشم مادر "شاهين نجفي" را پاك كند، لابد پيرزن گيلاني چيزي از پسرش جز "بدنامي" و "ننگ" به يادگار نگرفته است... حالا ديگر دعايم اين است كه : "الهم الاجعل عاقبة امرنا خيرا"
برچسبها: شاهين نجفي, محسن نامجو, هماي




.jpg)